شب از نیمه گذشته بود
این را ساعت گفت
خیابان در سکوت خود غرق
تق تق تق تق
صدای پای دختری تنها
شکست، تمام معادلات عالم را
با خود زمزمه میکرد
رهایی را
حرفهای جامانده در گلو
با خود نجوا می کرد
زن بودن
ترس
وحشت را
واق سگی در انتهای خیابان
به گمان ترسیده
به هر طرف می رفت
فقط سگ بود
دختر بود
و خیابان. . .
128...ما را در سایت 128 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128